Tuesday, May 26, 2009

به خاطر کمی سهم تحقیر کمتر

من آدم کوچکی هستم که آرزوهای کوچکی دارد وبرای همین آرزوهای کوچک رای می دهم.


من رای می دهم فقط به خاطر اینکه چهار سال دیگر آدم حقیر تر از خودم در خیابان راهم را به خاطرتعداد دکمه های مانتوی گشاد و تیره ام که از نظر او کافی نیست سد نکند .


من رای می دهم تا چهار سال دیگر آدمهایی تنگ نظر تر و حقیر تر از خودم در فرودگاههای دبی و آذربایجان و ده کوره ها ی دیگر به بهانه امنیت, لباس از تنم در نیاوردند.


من رای میدهم تا در چهار سال دیگر حداقل سالی یک فیلم قابل دیدن باشد که به بهانه آن بتوانم راهی به سمت سینما کج کنم .


من رای میدهم تا چهار سال دیگر کسی حقیر تر از من به نام من در مجامع یبن اللملی باعث تحقیر من نباشد .


من رای میدهم تا هر روز مجبور نباشم برای خواند پیش پا افتاده ترین خبرها همه فیلتر شکنها را جستجو کنم.


من رای میدهم شاید در چهار سال دیگر مجله هفتی باشد که به ذوق آن سر ماه دم روزنامه فروشی بایستم.


من رای میدهم تا چهار سال دیگر مجبور نباشم فاصله رو به تزاید صفر هزینه های زندگیم را با در آمدم اندازه بگیرم.


و به موسوی رای می دهم


چون گرچه به باور من موسوی اصلاح طلب نیست اما اصولگرای میانه رویی است که فاشیست نیست و برای آدمهای دیگر حق نفس کشیدن و حیات می شناسد.


من به موسوی رای میدهم چون انسان صادقی است که قول های ناممکن نمی دهد ویارکشی نمی کند.


من به موسوی رای میدهم چون باور دارم به همان 20 درصد نقاط اشتراکی که در اندیشه های من و باورهای او وجود دارد جامه عمل خواهد پوشاند


و من آدم آنقدر کوچکی هستم که برای همین 20 درصد به او رای خواهم داد.

Tuesday, April 28, 2009

دعا

خدايا خواهش می کنم وجود داشته باش!

Sunday, April 26, 2009

...


اینجوری هاست که یک عکس یادت می آورد که سالهای طولانی دیدن تبت آرزوی بزرگ زندگیت بوده و الان یادت حتی نمی آيد که کی از صرافتش افتادی!!


واینجوری هاست که فکر میکنی به سالهای بین 20 تا 30 سی سالگیت که به گشتن دنبال خدا و کل کل با پدرو مادرت سر ساعتهای رفت و برگشتن وقهر و آشتی با آدمهایی سر گردانتر از خودت گذشت و حیفت می آيد برای آن همه انرژی و سالها که دود شده


و اینجوری هاست که فکر میکنی به این سال های بین 30 و 40 که به همان سرعت می گذرد و دوست داری بایستی و فکر کنی هنوز چقدر دلت می خواهد بروی تبت ...

Wednesday, April 8, 2009

اما عشق

عشق همان تکه خیلی خیلی کوچک کیک باقی مانده در یخچال است که دوستش داری .اما وقتی من نیستم دلت نمی آید تنها بخوری و نصفش میکنی!

Thursday, February 26, 2009

پرنده های مهاجر

این روزها خیلی ها می روند تند تند !نمی دانم چه شد ه؟کارمندهای اداره های مهاجرت یکهو سر غیرت آمده اند انگار.


دیشب دوستی آمده بود از سالهای دور دبیرستان با یار و شریک تازه زندگیش که خیلی دوست داشتیم این دوست جدید را که آورده بود .افسوس که چند هفته ای بیشتر نیستند و انور سال تازه ,می پرند و می روند به آن قاره دور تا بیفتند در آغوش پاییز دوباره .کلی خندیدیم به این سال بی بهار و تابستانی که خواهند داشت ولی بعدش فکر کردم رفیقک مهاجرم بهار و تابستان امسالش را جایی در این مهاجرت گم میکند و منهم اورا.اولین دوستی است که رفتنش را به سختی تجربه میکنم و به تلخی .بقیه رفتند به آن کشور سرد و من امید دارم که روزی آنجا بازشان خواهم یافت .این یکی اما با همه مزاحی که کردیم من باب مزرعه و گوسفند مرینوس و بالکنی که بنشیم و چیزکی بنوشیم, میدانم که روزی که بپرد دیدنش به آینده دور می ماند وشاید هم زندگی دیگر .دایی زاده که رفتند فرق می کرد آدم فکر میکند فامیل است و جوری بند است بالاخره می شود پیدایشان کرد.


اما دوست...

بعدش رفتم توی اتاق و گریه کردم یواشکی تا غمم را با پسرک تقسیم نکنم.وفکر کردم چه فایده اینهمه زحمت برای این دوستی ها که ما کشیدیم .شانزده سال هیجده سال بیست سال اینهمه عمر با هم زندگی کرده ایم و همه همدیگر را گم می کنیم در بادکه می برد پرتمان می کند جایی .


لعنت بر....

Wednesday, January 14, 2009

کلی مناسبت





ديروز این وبلاگ 5 ساله شد و اگه فرانکلین راجع به تولد وبلاگش ننوشته بود من مثل سالهای دیگه فراموشش می کردم.همینطور که یادم رفت ديروز 24 دی بود .پسرک! باورت میشه 5 سال گذشت.باورم نمیشه که فقط 5 ساله!!!باورم نمیشه یک وقتی بوده که تو نبودی!!!. بعضی وقتها خيلی به مغزم فشار میارم که يادم بياد دنيا قبل از تو چه شکلی بود.



پ.ن.1.قبله عالم می گفت چرا به مصاحبه من توی وبلاگت لینک ندادی؟ به روی خودم نیاوردم ولی توی دلم خندیدم و گفتم نه که حالا وبلاگ من خیلی وبلاگ معتبر پر خواننده ای هم هست ولی به حال فکر کردم قبله عالم است.بهتر است دلش را نشکنم .دودش توی چشم خودم می رود یک وقتی.!!!



ما بلد نيستيم با يکديگر همکاري و همفکري بکنيم



پ.ن.2.مخاطب خاص : راستی دوست جان شر منده می کنی .کاش نصف خوبی هایی که تو خیال می کنی من واقعا داشتم.

Saturday, January 10, 2009

مخاطب نا معلوم

آهای ای در راه! من آنی نیستم که تو می پنداری و نه آنکه دوست خواهی داشت که باشم .نا امیدت خواهم کرد بسیار .نگاهم که بکنی لب ور خواهی چید روزهای بسیار وقتی با موهای آشفته شانه نکرده و پاهای اپیلاسیون نکرده شلوارکی ناهمرنگ تاپ بر تن در خانه خواهم چرخید چون خوابگردان .شکلاتی خواهم خورد بی اعتنا به عقربه های ترازو.دست در دماغم هم شاید بکنم .


آروغ هم گاهی خواهم زد حتی و تو پر خواهی شد از افسردگی و مرا مقایسه خواهی کرد با مادر نیما یا زن همسایه یا چه میدانم فلان کسک . اما دست خودم که نیست همینم. و تکرار تاریخ نیز همین است بی گمان

Wednesday, December 31, 2008

سکوت میکنم


هی تو! پسرکی که اینرا بر دیوار غزه کشیده آیا هنوز زنده ای؟


تو را می کشند ومن گناهش را بدوش پدربزرگت که زمینش را صد سال پیش به همسایه یهودیش فروخته است می اندازم و سکوت میکنم .


سکوت میکنم چون کور و کرم در هیاهوی مردانی که به نام ستمهای رفته بر تو نان میخورند . سکوت میکنم چون سایه ای خاموشم گرفتار ترافیک و نان و دفتر چه اقساط.


سکوت میکنم چون نیستم چون سالهاست مرده ام

Monday, December 29, 2008

بی ربط

زمانش که برسد که شاهزاده, شاه شود کسانی که گریستن شاهزاده را دیده اند به معادن نمک تبعید می شوند.

Tuesday, December 23, 2008

دلتنگی


گاهی مثل الان دلم می گیرد از این شهر


از این کوچه از این خیابان از این میز و از همه چهر ه هایی که نامی دارند و نسبت هایی کاذب با من


دوست داشتم برگ سبکبالی بودم می افتادم در آب جوب و میرفتم تا جایی دور گم و تنها بی هیچ نشانی


وفراموش می کردم که درختی کوچکم با ریشه های سخت .سخت ترینش پسرک مهربانی است که نگاهش رد کهنه عشق دارد هنوز.

Monday, December 22, 2008

بدون شرح

آدمی زاد است دیگر گاهی مجبور می شود پستی را به دلایلی بی ربط حذف کند.

Thursday, November 20, 2008

L'aube le soir ou la nuit


بدترین کتابها کتابهایی هستند که تکلیفت با آنها معلوم نیست.
کتابی که وقتی میخوانی نمی خواهی زمینش بگذاری و وقتی زمین می گذاری دوست نداری دوباره برش داری!!!!!احوالات من و یاسمینا رضا و سارکوزی این روزها این گونه است.

Sunday, November 16, 2008

اندر حکايت سين وشين

دوساعت مونده به اومدن مهمونها زنگ میزنم به قبله عالم که سر راهش یک دونه(شير) بخره .نیم ساعت مونده به اومدن مهمونها قبله عالم وارد می شه با يک بسته(سير) .مبهوت نگاهش میکنم .از من اصرار که گفتم (يک دونه شير) و از اون انکار که گفتی (يک دونه سير) وتازه طلبکار هم هست که کلی مغازه دنبال یک دونه سير گشته چون هیچ مغازه ای حاضر نبوده يک دونه سیر بفروشه.


من نمی دونم گريه کنم يا بخندم وبدتر از اون نمی دونم با سير چطور ميشه برای لازانيا سس سفید درست کرد؟


قبله عالم که با دیدن قیافه اندوهگین من به وخامت اوضاع پي برده میگه: میدونی تو اصلا (سينت) میزنه!!!!

سخت



سخت است که وسط ماموریت کاری صبح چهارشنبه ای در مهمانسرای جهانگردی بیرجند از خواب بیدار شوی و با ناباوری از یورونیوز بشنوی که اوبامارئیس جمهور شده وبی خودی ذوق کنی وشور اینهمه آدم آن سر دنیا از توی قاب تلویزیون کوچک به تو سرایت کند وکسی نباشد که شادی بی ربطت را با او قسمت کنی

Saturday, November 1, 2008

آرزوی کوچک بی معنی من



در این شب که ماشینی در کار نیست و نه قبله عالمی که ما را برساند آرزو می کنم این شهر خراب شده اتوبوسرانی درست و درمانی داشت و من مثل همه فیلمهای اروپایی می رفتم سوار می شدم و می نشستم پشت پنجره و از آن پشت , شهر خیس را نگاه می کردم تا خانه .