خدايا خواهش می کنم وجود داشته باش!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه
...
اینجوری هاست که یک عکس یادت می آورد که سالهای طولانی دیدن تبت آرزوی بزرگ زندگیت بوده و الان یادت حتی نمی آيد که کی از صرافتش افتادی!!
واینجوری هاست که فکر میکنی به سالهای بین 20 تا 30 سی سالگیت که به گشتن دنبال خدا و کل کل با پدرو مادرت سر ساعتهای رفت و برگشتن وقهر و آشتی با آدمهایی سر گردانتر از خودت گذشت و حیفت می آيد برای آن همه انرژی و سالها که دود شده
و اینجوری هاست که فکر میکنی به این سال های بین 30 و 40 که به همان سرعت می گذرد و دوست داری بایستی و فکر کنی هنوز چقدر دلت می خواهد بروی تبت ...
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۵:۱۷
|
۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه
پرنده های مهاجر
این روزها خیلی ها می روند تند تند !نمی دانم چه شد ه؟کارمندهای اداره های مهاجرت یکهو سر غیرت آمده اند انگار.
دیشب دوستی آمده بود از سالهای دور دبیرستان با یار و شریک تازه زندگیش که خیلی دوست داشتیم این دوست جدید را که آورده بود .افسوس که چند هفته ای بیشتر نیستند و انور سال تازه ,می پرند و می روند به آن قاره دور تا بیفتند در آغوش پاییز دوباره .کلی خندیدیم به این سال بی بهار و تابستانی که خواهند داشت ولی بعدش فکر کردم رفیقک مهاجرم بهار و تابستان امسالش را جایی در این مهاجرت گم میکند و منهم اورا.اولین دوستی است که رفتنش را به سختی تجربه میکنم و به تلخی .بقیه رفتند به آن کشور سرد و من امید دارم که روزی آنجا بازشان خواهم یافت .این یکی اما با همه مزاحی که کردیم من باب مزرعه و گوسفند مرینوس و بالکنی که بنشیم و چیزکی بنوشیم, میدانم که روزی که بپرد دیدنش به آینده دور می ماند وشاید هم زندگی دیگر .دایی زاده که رفتند فرق می کرد آدم فکر میکند فامیل است و جوری بند است بالاخره می شود پیدایشان کرد.
اما دوست...
بعدش رفتم توی اتاق و گریه کردم یواشکی تا غمم را با پسرک تقسیم نکنم.وفکر کردم چه فایده اینهمه زحمت برای این دوستی ها که ما کشیدیم .شانزده سال هیجده سال بیست سال اینهمه عمر با هم زندگی کرده ایم و همه همدیگر را گم می کنیم در بادکه می برد پرتمان می کند جایی .
لعنت بر....
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۵:۲۰
|
۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه
کلی مناسبت
ديروز این وبلاگ 5 ساله شد و اگه فرانکلین راجع به تولد وبلاگش ننوشته بود من مثل سالهای دیگه فراموشش می کردم.همینطور که یادم رفت ديروز 24 دی بود .پسرک! باورت میشه 5 سال گذشت.باورم نمیشه که فقط 5 ساله!!!باورم نمیشه یک وقتی بوده که تو نبودی!!!. بعضی وقتها خيلی به مغزم فشار میارم که يادم بياد دنيا قبل از تو چه شکلی بود.
پ.ن.1.قبله عالم می گفت چرا به مصاحبه من توی وبلاگت لینک ندادی؟ به روی خودم نیاوردم ولی توی دلم خندیدم و گفتم نه که حالا وبلاگ من خیلی وبلاگ معتبر پر خواننده ای هم هست ولی به حال فکر کردم قبله عالم است.بهتر است دلش را نشکنم .دودش توی چشم خودم می رود یک وقتی.!!!
ما بلد نيستيم با يکديگر همکاري و همفکري بکنيم
پ.ن.2.مخاطب خاص : راستی دوست جان شر منده می کنی .کاش نصف خوبی هایی که تو خیال می کنی من واقعا داشتم.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۲:۰۶
|
۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه
مخاطب نا معلوم
آهای ای در راه! من آنی نیستم که تو می پنداری و نه آنکه دوست خواهی داشت که باشم .نا امیدت خواهم کرد بسیار .نگاهم که بکنی لب ور خواهی چید روزهای بسیار وقتی با موهای آشفته شانه نکرده و پاهای اپیلاسیون نکرده شلوارکی ناهمرنگ تاپ بر تن در خانه خواهم چرخید چون خوابگردان .شکلاتی خواهم خورد بی اعتنا به عقربه های ترازو.دست در دماغم هم شاید بکنم .
آروغ هم گاهی خواهم زد حتی و تو پر خواهی شد از افسردگی و مرا مقایسه خواهی کرد با مادر نیما یا زن همسایه یا چه میدانم فلان کسک . اما دست خودم که نیست همینم. و تکرار تاریخ نیز همین است بی گمان
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۶:۱۹
۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه
سکوت میکنم
هی تو! پسرکی که اینرا بر دیوار غزه کشیده آیا هنوز زنده ای؟
تو را می کشند ومن گناهش را بدوش پدربزرگت که زمینش را صد سال پیش به همسایه یهودیش فروخته است می اندازم و سکوت میکنم .
سکوت میکنم چون کور و کرم در هیاهوی مردانی که به نام ستمهای رفته بر تو نان میخورند . سکوت میکنم چون سایه ای خاموشم گرفتار ترافیک و نان و دفتر چه اقساط.
سکوت میکنم چون نیستم چون سالهاست مرده ام
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۴:۰۹
|
۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه
۱۳۸۷ دی ۳, سهشنبه
دلتنگی
گاهی مثل الان دلم می گیرد از این شهر
از این کوچه از این خیابان از این میز و از همه چهر ه هایی که نامی دارند و نسبت هایی کاذب با من
دوست داشتم برگ سبکبالی بودم می افتادم در آب جوب و میرفتم تا جایی دور گم و تنها بی هیچ نشانی
وفراموش می کردم که درختی کوچکم با ریشه های سخت .سخت ترینش پسرک مهربانی است که نگاهش رد کهنه عشق دارد هنوز.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۰:۰۰
۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
L'aube le soir ou la nuit
بدترین کتابها کتابهایی هستند که تکلیفت با آنها معلوم نیست.
کتابی که وقتی میخوانی نمی خواهی زمینش بگذاری و وقتی زمین می گذاری دوست نداری دوباره برش داری!!!!!احوالات من و یاسمینا رضا و سارکوزی این روزها این گونه است.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۱:۲۷
|
۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه
اندر حکايت سين وشين
دوساعت مونده به اومدن مهمونها زنگ میزنم به قبله عالم که سر راهش یک دونه(شير) بخره .نیم ساعت مونده به اومدن مهمونها قبله عالم وارد می شه با يک بسته(سير) .مبهوت نگاهش میکنم .از من اصرار که گفتم (يک دونه شير) و از اون انکار که گفتی (يک دونه سير) وتازه طلبکار هم هست که کلی مغازه دنبال یک دونه سير گشته چون هیچ مغازه ای حاضر نبوده يک دونه سیر بفروشه.
من نمی دونم گريه کنم يا بخندم وبدتر از اون نمی دونم با سير چطور ميشه برای لازانيا سس سفید درست کرد؟
قبله عالم که با دیدن قیافه اندوهگین من به وخامت اوضاع پي برده میگه: میدونی تو اصلا (سينت) میزنه!!!!
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۲۲:۳۴
|
سخت
سخت است که وسط ماموریت کاری صبح چهارشنبه ای در مهمانسرای جهانگردی بیرجند از خواب بیدار شوی و با ناباوری از یورونیوز بشنوی که اوبامارئیس جمهور شده وبی خودی ذوق کنی وشور اینهمه آدم آن سر دنیا از توی قاب تلویزیون کوچک به تو سرایت کند وکسی نباشد که شادی بی ربطت را با او قسمت کنی
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۶:۲۸
|
۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه
آرزوی کوچک بی معنی من
در این شب که ماشینی در کار نیست و نه قبله عالمی که ما را برساند آرزو می کنم این شهر خراب شده اتوبوسرانی درست و درمانی داشت و من مثل همه فیلمهای اروپایی می رفتم سوار می شدم و می نشستم پشت پنجره و از آن پشت , شهر خیس را نگاه می کردم تا خانه .
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۷:۰۹
|
به سلامتی!!!
میخوريم به سلامتيه:
به سلامتی:درخت!نه به خاطر ميوه ش, به خاطر سايه ش
به سلامتی:ديواز! نه به خاطر بلنديش واسه اينکه هيچوقت پشت ادم رو خالی نميکنه
به سلامتی:دريا! نه به خاطر بزرگيش...واسه يک رنگيش
به سلامتی:سايه که هيچوقت ادم رو تنها نميذاره!
به سلامتی:پرچم ايران که سه رنگه ,تخم مرغ که دو رنگه ,رفيق که يه رنگه
به سلامتی:همه اونايی که دوسشون داريم و نميدونن, دوسمون دارن و نميدونيم
به سلامتی:نهنگ که گنده لات درياست
به سلامتی:ز نجير نه به خاطر اينکه درازه, به خاطر اينکه به هم پيوستس
به سلامتی خيار نه به خاطر (خ)ش فقط به خاطر يارش
به سلامتی شلغم نه به خاطر (شل)ش به خاطر غمش
به سلامتی بز که با ريشش ريده به هرچی اخونده
به سلامتی کرم خاکی نه به خاطر کرم بودنش, به خاطر خاکی بودنش
به سلامتی پل عابر پياده که هم مردا از روش رد ميشن هم نامردا
به سلامتيه برف که هم روش سفيده هم توش
به سلامتيه رودخونه که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن...
میخوريم به سلامتيه گاو که نميگه من ميگه ما....
میخوريم به سلامتی اينه که هميشه راستشو ميگه
به سلامتی تابلوی ورود ممنوع که يه تنه يه اتوبان رو حريفه
به سلامتی عقرب که به خاری تن نمیده(عرض شود که عقرب وقتی تو اتیش میره و دورش همش اتيشه با نيشش خودش ميکشه که کسی ناله هاشو نشنوه)
به سلامتی سرنوشت که نميشه اونو از سرنوشت
به سلامتی سيم خار دار که پشت و رو نداره
به سلامتی زغال که با همه ی سياهیش رنگ عوض نميکنه
و به سلامتی غنضفر که این ایمیل رو فرستاده ولی دیگه نمی نویسه و براش مهم نیست که ما وبلاگش رو دوست داشتیم.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۰:۱۸
|





