دوست داشتم برم یک وبلاگ دیگه باز کنم و با اسم مستعار بنویسم بسکه اینجا همون دو قرون خواننده هام هم من رو می شناسن بیرون و باهاشون تعارف دارم و زندگی خودم و خونواده ام پهنه جلوشون ولی آدم مستعار نویسی نیستم . دوست هم ندارم . من خودم هستم و از امروز تصمیم دارم خودم را اینجا بنویسم . توضیحی برای کسی ندارم و توضیحی نخواهم داد .
۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه
من برهنه
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۳:۳۶
|
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه
من رای می دهم.
یکی دو سالی هست که سر جدا کردن زباله باز یافتی از زباله تر و همینطور استفاده کمتر از کیسه نایلون با آدمهای اطرافم درگیرم .همگی سعی می کنند متقاعدم کنند که تلاش من فایده ای نداره. فکر میکنم حق با انها ست ولی من این کار رو به خاطر خودم به خاطر احترام به باورهای خودم انجام میدم . سوای نتیجه بیرونی ماجرا این کار یک بخشی از جدال من با من برای بهتر بودنه .
شکل دیگه این بحث اینه که :دوست معتقدی گفت تو حتمن به بهشت و جهنم اعقتاد داری . گفتم وقسم خوردم که سالهاست اعتقاد ندارم ولی در حقیقت اگر در همین لحظه مسجل بشه که بهشت و جهنمی وجود داره هیچ چیز در زندگی و کردارو تصمیمهای من تغییر نمی کنه .
باور نمی کرد و با دهانی باز و متعجب نگاه می کرد .من ولی نمی فهمیدم چه چیز برای او قابل باور نیست . برایش توضیح دادم اگر دزدی نمی کنم .اگر آدم نمی کٌشم اگر به حقوق دیگران احترام می ذارم به خاطر ترس از جهنم نیست .
اگر سعی می کنم از تعداد دروغهایی که می گم کم بکنم نه به خاطر ترس از جهنم به خاطر خودم به خاطر باور های خودمه .
بر همین استقرا :
من رای می دهم .
چون در جهان باور های من مسیر انتخاب از صندوق رای می گذره .
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۲۳:۲۶
|
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه
۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه
...
تو بحثهای روانشناسی می گن تنها چیزی که یک نفر می تونه تغییر بده خودشه !
ولی این یک دورغ بزرگه تنها چیزی که نمی تونی تغییر بدی خودتی . این رو با گوشت و پوست و خونم تجربه کردم . دوست داشتم اینطوری نبود دوست داشتم همین الان پشت این میز تصمیم می گرفتم عوض بشم .بشم یک آدم دیگه یک آدم صبور ساکت آروم . خیلی آروم . عین یک درخت پیر که هیچ چی تکونم نده تهش مثل همون درخت پیر فقط موهام رو پریشون کنه در باد . ولی نمیشه باز عین ترقه از جا در میرم.
یا دوست داشتم تصمیم می گرفتم و می شدم یک آدم منظم . منظم به توان هزار . جوری که همه چی سر جاش باشه . همه چی سر جاش انجام بشه . ولی نمی تونم همین آدم شٍرتی شٍرتی هستم که بودم .
یعنی هر چی هم تلاش کنم صد سال بعد می بینم همونجام یا اگه تکون خوردم قد حلزون بوده تازه همون تکونه هم به قیمت انقدر پوست کنده شده و فرسودگی اتفاق افتاده که حال نمی برم ازش.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۰:۲۴
|
۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه
بچه خدا ندارد
بچه سه سال ونیمه است .بچه خدا ندارد . من و پدرش درباره خدا حرف نمی زنیم .من برای خودم خدایی دارم مهربان وسیع بخشنده .این خدایی است که برای من مانده . خدایی که از دست دیگران نجاتش داده ام .با دیگران از خدایم حرف نمی زنم . ترجیح می دهم فکر کنند خدا ندارم . اینطوری راحت تر است . حوصله جهنم و موهایی که قرار است از چاه آن آویزانم کنند ندارم . خدایم را قایم می کنم .
پدرش را نمی دانم . نمیدانم از خدای سالهای دور چیزی برایش مانده یا نه . اگر هم مانده اوهم مثل من خدایش را قایم کرده .
برای همین است که بچه خدا ندارد . چون ما در خانه امان از خدا حرف نمی زنیم . می گذاریم باشد تا بعدها خدایش را پیدا کند . ولی می ترسم . نکند خدایش را پیدا نکند . نکند دیر شود ...
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۴:۱۸
|
۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه
به تو که نمی دانی
امروز هشت ساله که ما همخونه ایم . و من هنوز دوستت دارم . و تو هنوز بهترین دوست زندگی منی و بهترین سهمی هستی که من از دنیا گرفتم . انقدر که بعضی وقتها فکر میکنم چرا انقدر خوش شانس بودم . و می ترسم .می ترسم نکنه خواب باشه بیدار بشم و ببینم تو نیستی . هنوز هم خواب می بینم که دارم با آدم بی ربطی ازدواج می کنم و تو خواب وحشت زده سعی می کنم دیگران رو متقاعد کنم که اشتباه می کنن که من قبلن ازدواج کردم با تو !ولی همه فکر میکنن منم که اشتباه می کنم بعد من از شدت ترس از خواب می پرم و می بینم که تو هستی و من خوشبختم .سالهاست که این خواب رو می بینم .
اینها رو هیچ وقت به تو نمی گم ولی بودنت شادی زندگی منه .
این ها رو نوشتم که یادم بمونه برای بعدها .که روزی بود در زمستانی که هر روزش هزار سال می گذشت و زندگی سخت بود تو این شهر و تو این مملکت .هشتمین سالگرد ازدواجمون بود و من هنوز دوستت داشتم و تو انقدر افسرده و غمگین بودی که من کاری برای خوشحال کردن تو نمی تونستم بکنم .
ولی مطمئنم یه روز خوب میاد ..
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۴:۰۶
|
۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه
۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه
سیندرلا
برای دخترک که قصه تعریف می کردم اتفاق افتاد .دیدم همه قصه ها را رئالیزه می کنم . هیچ جوری تو کتم نمی رفت که بزی شکم گرگ را پاره کند و شنگول و منگول و حبه انگور سالم بپرند بیرون . هر چه می خواستم بگویم :و قورباغه به شاهزاده ای زیبا تبدیل شد زبان در دهان نمی چرخید.
دوست داشتم قصه ها باور پذیر باشد دوست داشتم بر تصویرهای واقعی دخترک از دنیای اطرافش منطبق باشد .
بعد یکهو فکر کردم از بچگی هر چی برایم مانده همان قصه های پریان بودهدیدم زندگی کوفتی دهه شصت برای من بچه با جادوگرها وسیندرلاها و درخت سحرآمیزی که می شد ازش بالا رفت قابل تحمل بود . بگذار دخترک هم دلش خوش باشد که دنیا انقدر ها هم کسالت بار نیست . دنیا با کدو حلوایی که می تواند کالسکه سیندرلا باشد یحتمل شیرینتر است .
دنیا انقدر زور دارد که بعد ها واقعیتهایش را توی چشم دخترک فرو کند همانطور که در چشم مادرش فرو کرد . بگذار الان دلش به همینها خوش باشد.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۳:۳۸
|
۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه
یک قرابیه و نصفی
رفتم سر جعبه قرابیه رو میز وسط سالن .یک قرابیه رو نصف کردم .با خودم فکر کردم یک قرابیه کامل زیاده برای الان . نصفش رو هم بعدن می خورم . تا رفتم سر پرینتر و برگردم خوردمش بعد احساس کردم نصف کمه گفتم برم بقیه اش رو بخورم . رفتم سراغ جعبه دیدم نصفه نیست . نمی دونم خودم تو همین فاصله رفتم برداشتم خوردم یا یکی دیگه از همکارها اومده خورده . خلاصه عذاب وجدان دارم .هم دلم قرابیه می خواد هم نمیدونم یکی کامل خوردم یا یه نصفه .می خوام پا شم از همکارها بپرسم کسی نصفه قرابیه خورده تو نیم ساعت اخیر؟!!!!!!!!
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۱:۴۰
|
۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه
رویای یک کارمند پژمرده
روزهایی که سخت می گذره برای خودم رویا پردازی می کنم . فکر میکنم الان از پشت میزم بلند می شم میرم پیش رئیس. تو رویای من داره با موبایلش حرف میزنه داره با یه پیمانکار دعوا میکنه .از بالای عینکش با اشاره می پرسه که چیکار داری.
منهم آروم می گم یک لحظه کارتون داشتم
بازم با دست اشاره میکنه که رو صندلی کنار میزش بشینم
.میشینم . داره دعوا میکند . من فکر میکنم چقدر دوستش دارم . چقدر آدم شریفیه . فکر میکنم که بعدن دلم براش تنگ میشه . تو رویام تو همین فکرام که گوشی را میذاره و میگه .
-بفرمایید.
- (سعی میکنم اهسته حرف بزنم دوست دارم کنجکاوی بقیه رو تحریک کنم) راستش آقای مهندس من تصمیم گرفتم که دیگه کار نکنم . (قیافه رئیس اینجا شکل علامت سوال شده ولی من حرفم رو ادامه میدم) برای همین خواستم بهتون اطلاع بدم وبپرسم که دقیقن چیکار باید بکنم با نامه بنویسم برای استعفا یا فرم خاصی هست که باید پر کنم ؟(البته تو رویا اینا همه اش افه است . وگرنه قبلن چیک . پیک همه چی رو در آوردم)
رئیس که فرصت کرده علامت سواله رو از تو صورتش جمع و جور کنه . می پرسه- مشکلی پیش اومده خانوم مهندس؟
- نه راستش خسته ام . دیگه حوصله کار مهندسی ندارم . دیگه سیزده چهارده سال بسه . دینم رو هم به ممکلت و تحصلات رایگان و دکتر زاهدی و نجمایی و کاوه و هر کی که تو این ممکلت مونده بود که به ما درس بده ادا کردم . حالا هم میخوام برم دنبال کارهایی که دوست دارم .یک کمی به باران برسم.
- مطمئنید؟ حیف نیست این سابقه کارتون
- نه آقای مهندس فکرش رو کردم . با یکی از دوستان که شرکت مهندسی داره هماهنگ کردم برام بیمه رد کنن.
- نمی دونم.مطمئن هستین که پشیمون نمی شین ؟
با اعتماد به نفس لبخد می زنم و می گم : نه آقای مهندس مطمئنم که دلم برای کار مهندسی دیگه تنگ نمی شه .
- برای پول چی ؟(اینجا یه خورده نگران می شم ولی خودم رو وسط روز تو خیابون کریمخان مجسم میکنم که دارم جلو کتابفروشی ها قدم می زنم و رئیس رو از مواضعش عقب می رونم)
- فعلن یه مقدار پس انداز دارم با پولی که بابت تسویه حساب می گیرم میذرام تو بانک . بالاخره ...
- حالا تا کی می آین سر کار ؟
- تا آخر ماه
- این که خیلی زوده خانوم مهندس . یه مدتی بیاین تا کارها رو به همکارها منتقل کنین .
- خیالتون راحت باشه آقای رئیس نمی ذارم کارها رو زمین بمونه(ذکی !!!)
- باشه . ممنون که اطلاع دادید . البته ما دوست داشتیم که شما بمونید .
پا می شم بر می گردم پشت میزم .
رئیس با مهندس ب. که کنار دستش میشه و درواقع معاونش محسوب میشه پچ پچ می کنه .معلومه که داره باهاش رایزنی میکنه که کارها ی من رو بندازن گردن کی !
مهندس ب. پا میشه میره دم بویلر چایی بریزه .مهندس ح. هم که کنجکاوی هلاکش کرده پا میشه میره دم بویلر با ب. پچ پچ می کنن .
من به مهندس کاف که کنارم میشینه و کلی با هم رفاقت داریم میگم که دارم استعفا میدم . شاخهاش سبز میشه ولی لبخد میزنه و تعارفهای معمولی.
بعد مهندس ح. میاد کنارم میشینه میگه : خانم مهندس دارین میرین ؟
من لبخند مظلومانه معصومانه ای مزنم می گم – بله دیگه آقای مهندس اگر بار گران بویدم و از این حرفها ...
مهندس ح. –ای بابا خانوم مهندس . ما رو تنها می ذاری . حالا کجا میری؟
- -خونه اقای مهندس . می خوام برم خدمت شوهر وبچه !
اینجا مهندس کاف و مهندس ب . هم به ما ملحق شده اند .
مهندس کاف- شما نمی تونین خونه بمونین .
من- راستش خونه خونه که نه ولی شرکت یکی از دوستام یه اتاق اجاره کردم میخوام اونجا رو بکنم دفتر یه مدت .
مهندس ح.- بیا دیدین گفتم این خانوم مهندس همه کارهاش رو کرده . خانوم مهندس به ماهم یک کار بدین بیایم دفترتون ...
من- تشریف بیارین اتفاقن خیای با صفاست یک تراس داره میخوام توش گلدون بذارم رو به کوههای شمرون هم هست می تونیم بشینیم یه چایی بخوریم ...
تلفن زنگ می خورد و همه پراکنده می شوند . شانه هایشان خمیده تر است
من پرنده رنگی سبکبال هستم که میان انسانهای خاکستری که به این میزها دوخته شده اند خرامان می گردم .
رئیس صدا می زند .: خانوم مهندس بالاخره نقشه فونداسیون ساختمان فیلان رو مشاور تایید کرد؟
من از رویا بیدار می شوم . هنوز کارمند خاکستری شانه خمیده ای هستم که بودم. شماره مشاور را می گیرم ....
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۲۳:۱۶
|
۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه
لحظه
لحظه ای حس کردم دیوانه می شوم . حس کردم می میرم . حس کردم به مرز از هم پاشیدن جسم و روان رسیده ام .
حس کردم تحمل این فضای پر از صورت وضعیت، پر از بتن و میلگرد پر از تکرار دعواهای هر روزه مرا خواهد کشد .
دویدم بیرون . و فکر کردم چه خوب که فضای سبزی هست سر این کوچه .نشستم روی تخته سنگ رو به تپه های عباس اباد . سبز بود و مورچه و گنجشک و مرد چروکیده کلاه به سری که چمن ها را هرس می کرد و صدای آب پاش که می چرخید و ذرات آب که پراکنده می شد روی چمن.دلم می خواست اتوبان مدرس را که آن دورها کشیده شده و همهمه اش سبزی لحظه را آشفته می کرد مثل زیپ لباس بکشم تا جایی دور وببندمش. و آرامش سالهای دور را به این دره سبز برگردانم .
نمی شد .
ولی خوب بود .سهم من از این آرامش کوتاه .برگشتم پشت میز .لحظه جنون گذشته بود . و من نمرده بودم . هنوز
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۰:۵۲
|
۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه
۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه
زنان تکه تکه
تکه تکه شده ام ! نمی دانم کی و کجا ؟ ولی سالهاست تکه تکه ام و تکه هایم پراکنده شده اند در زندگی .
وقتی پشت کامپیوتر شرکت وبلاگ می خوانم تکه ای کارمندم نهیب می زند که باید نقشه ها را کنترل کند . نقشه ها را که باز می کنم دلم برای زبان خواندن تنگ می شود؟ زبان که می خوانم یادم می افتد که قول داده بودم بنویسم . این هفته !قول داده بودم خیلی جدی !
کاغذ را که روبرویم می گذارم تکه مادردرونم بیدار می شود و یادم می آورد که با دخترم وقت نمی گذرانم !با دخترم گل بازی که میکنم آشپز درونم فریاد می زند که چه آشپزی بدی هستم هفته ها بوی غذا از خانه ما بلند نشده ....
ای زنان تکه تکه ی من یا رهایم کنید یا جمع شوید باشد که به هم بچسبانمتان .شاید که رستگار شدم.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۲۳:۳۳
|
۱۳۹۱ فروردین ۲۹, سهشنبه
اژدهای من رو کی دزدید؟
من متولد سال 1355 هستم . از وقتی یادم میاد این سال سال اژدها بوده .
فکر کنم اژدهای عزیز در این خلق و خوی محمدی بنده همچین کم دخیل نبوده.
برای همین هم همیشه احساس رفاقت می کردم با هرچی اژدها تو فیلم و قصه
بود.
القصه بعد 12 سال منتظر بودیم بالاخره سال اژدها برسه . نمیدونم چی شد
یکهو با همدستی استکبار جهانی و استعمار جهانخوار اژدهای نازنین من به
نهنگ تغییر ماهیت داد . این مجسمه سفالی های بی قواره نهنگ رو دم عید تو
مغازه ها میدیدم آی حرص خوردم . آی حرص خوردم.
ارسال شده توسط
Solmaz76
در
۲:۲۶
|











